ندانستن
شاید مرور زمان لبهای مرا دوخته
و شاید حرفهایم در نهانم سوخته
رفتن بهانه ایست برای ؟
شاید تمام رفتنها بهانه ای باشد برای برگشتن دوباره
و شاید هم بهانه ای باشد برای رسیدن
رسیدنی به تکلف یا برگشتی نادمانه
رسیدنی برای بودن و ابدیت و برگشتی پر تجربه
و ای کاش تمام رفتنها بهانه ای بود برای رسیدن به..........

عصاره خاک
چه زود می پیماید روزگار کیلومترهای
زمان را
دلتنگی درونی . عطری از عصاره خاک وطن
حس بی اعتنایی . بی وجودی یا دل سنگی
و می پیماید زمان ثانیه ها را..........؟
و همچون سهراب.س
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید.
چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت.
فکر را خاطره را زیر باران باید برد.
هر جا که هستم آسمان مال من است.
و پیر آلودگی می گویید: آنچه را که می خواستم
از یاد رفته.......بر باد رفته ؟
روزگار سکوتو بی فرجام روزگاری سردو بی روح
منه انس سرگردان نشسته ام سر در گریبان
رفته بر باد اوج عشق بازی
رفته از یادحس قاصدک بازی
ای آشنا کجایی.........؟
ای آشنا کجایی..........؟
اینگونه می باشد در روزگار صحنه های عشق بازی
تبدیل شده است به کشتار عشق کشتار معرفتها دوستیها
و اینگونه می باشد نیش در چشمان فرو کردن آه قلبم آه قلبم
بدا به حالا بدا به حالا...
لب دوخته................
کوتاه اما نوشتنی :
همانند چشم بر روی هم آرامیدن
چه بسیار حرفهایی که پاسخشان سکوت است ؟
حس غریبانه ؟
حسی بین دانستن یا ندانستن
نمیدانم میخواهم بیایم یا که بروم
دلتنگ دورانی بنام کودکی یا سنی همچو مرگ
ولی میگویم می آیم چون در قاصدکم حرفی بسیار دارم
می آیم ای قاصدکم .....................................!

طپش قلب
در طپش قلب آدمی دو حس بیشتر وجود ندارد
۱.دل دادن
۲.دل بریدن

دیدار در نگاهه قاصدک

وداع در قاصدک
ظهر بدرود روز موعود
سایه ی سرد تو بر سرم بود
من همیشه دیر دیرم
دست خوب تو کو تا بگیرم .
فرصتی نیست مهلتی نیست
از سکوت تو سایه زخمی ست
مرهمی باش همدمی باش
این گل تشنه را شبنمی باش
ای که دستت را میشناسم
از سکوت تو می هراسم
من غزلپوشی بی لباسم
بشناسم بشناسم
تو بخوان از این شب یلدا
قحط آفتاب
فتح تاریکی فتح مرداب
تو برقصانم تا ستاره تا سپیده
تا که نور از راه نرسیده
غیبت نور غیبت ساز
فصل بی حرفی قحط آواز
کو ترانه تا بخوانم
از سپیده درشب آغاز
{شهریار قنبری}

وداع درقاصدک
و فرا رسیدن آن روز دیر هنگام
روز موعود روز جدایی
آری فراقی از دوری بخت
آه وآهی از اعماق وجودم


نیازی به بازی با کلمات نیست
حرفت را راحت بگو :
این جمله ای بود که در پستهای قبل قاصدک دیده می شود .
و میخوام یکبار هم که شده در روز آخر از زبون ناصر
حرف بزنم همون ناصر که میخواست خودشو فراموش کنه
و از دست خودش فرار کنه و خودشو پشت سایه رنگها
یا به جرات بگم خودشو پشت قاصدک پنهان کنه
و اسم خودشو فراموش کنه و بگه من قاصدکم
آره شاید پرگوییهای من و یا روده درازیام برای شما
نامفهوم بوده ولی مخوام پرده از ابهامات بردارم
بله قاصدک جسم گمشده ی ناصر بود
که تمام حرفهای توی دل ناصر رو باز گو می کرد
مثه مترسک فیلسوف.سایه ی بادبادک پیر.آینه مات
و حرفهای ناگفته ی دیگه.

نمی دونم که شما حرفهای منو تجربه کردین یا نه ؟
ولی خیلی سخته که آدمی وجود داشته باشه
ولی دیده نشه من نه دپرسم نه فلسفه دان و نه
عاشق دل سوخته
که این حرفها رو واستون میگم
ولی ناصر قاصدک گر گرفته از بی محبتی
نارو زنیهای به ظاهر دلسوزانه بابا من خودمم
من همینم .همیشه گفتم فریاد زدم باز هم میگم
من هرگز آرزو نکردم یا نمی کنم جای یکی دیگه باشم
و همیشه خواستم خودم باشم بهتر از بهترینها

و این رو توی گوشم زمزمه میکنم
یا باشو بهترین باش یا اصلا نباش
همون بهتر که دیده نشی و
الان هم نیومدم از دله گر گرفتم بگم
امدم تا بگم دوستون دارم با قلب پاره پارم
وقاصدک ناصر به شما میگه من رفتم ولی
نه برای همیشه مطمئن باشید قاصدک یه روز میاد
با نگاه کامل به شما زندگی محبت آرامش
و خیلی دروغهای که توی دنیاست
(دوست دار شما ناصر )

من ها دیگر نیستن
همیشه قاصدکم در حسرت ماند.
شاید تو اگر یاریه درک کلمه {من} را داشته باشی
بهتر از آنست که من بتوانم کلمه {تو} را درک

تعبیر رفتن
تصویر زمان و شکستن قاصدک در یک نگاه
آری این من هستم قاصدکی در نگاهت
روزی آمدم با قاصدکی گریان با تفسیری زیر صفر
و اینبار هم میروم با قاصدکی بغض آلود به یاده آن نگاهت
رفتنی همچون برگشتن ولی شرط آنکه اینبار
نگاهت قاصدکم را بروباید.................؟

سقط زمان
آیا اینست زندگی ؟
فراقی از دوری بخت و آیا اینست رویایی بی آرزو
و اینست فارغ شدن از زمانها و مرگ شمعی سوزان
که قطره قطره در خود می گرید و آیا این بود سرنوشت
شمعی که تشنه ی گردش پروانه ایست به دور خود
واین چنین است پایان سوخت فانوس رفاقتها
که در دل شب سوسو میزد و جیرجیرکها مرثیه می سرایدن
آه. آهی از اعماق مرگ
نمی خواهم :
ای کاش نبود و کاش نبود و زمان همانند
نیش مار در چشمان نمی خزید و ای کاش
نا قوسها به صدا در نمی آمدنند و سقط زمان را
نجوا نمی دادنند و اینست شروع تابیدن شاخه هایی
تیغدار به درون قلبی نا فرجامو بی تاب
و گویی زمان شکستن شیشه ی عمر ماندن ها
و جدایی از عشقی بی بالین و برهنه
شاید:
و شاید اینست نوای غرش ابرهای نا آرام قاصدک
که در دلها می غرد و در آخر میگوید:
زمان پوچستو بی معنا مگر خود خواهی
که او را به ایستادن وا بداری.

و این شعری بود در قلب قاصدک.
حرفهای آخر ولی فراموش نشدنی
کسی چیزی گفت ؟
نگاه بغض آلود قاصدک در روزهای پایانی
فقط و فقط شش صبحگاه و شش شامگاه نگاهت به قاصدک
و اینست رسم زندگی رسم رفاقتها
قاصدک روزه ی سکوت می شکند و می گوید
هر آمدی رفتی در بر دارد چه تلخ چه زیبا
و هر رفتی بازگشتی دارد چه زیبا چه تلخ
و اینست رسم زندگی گاهی دشوار و بغض آلود
و گاهی شیرین همانند عشق بازی دو مردمک
این حرف آخرست از قاصدک
و از اینگاه شمارش معکوس ....................؟

آینه ی مات
رخی میخواهم به زیبایی ماه
دلی می ستانم به صافی دریا
لبی میخواهم به سرخی ماهی
چشمانی می روبایم مث یک آینه
ولی نه از جنس مات مث یک شب
...............................................
چون این من هستم آینه ی مات

حس دو انس
حسی در قاصدک دو انس
حرارتی به گرمای گونه های او
آرمانی به کوچکی هایم در او
مرثیه ای در قاصدک دو مردمک
خاموشی در لبان دوخته ی دو انس
ندایی در اوجه غوغای درون دو انس
ولی امروز رفته است در توهم ها

سایه مرده
می نویسم روز تردید سایه بادبادک پیر
ذهن آزادیمو دوزدید

حرفی از درونم
در عین نا باوری به لحظه ها نزدیک می
شوم
آیا تولدی دیگر یا شامی آخر .....................نمیدانم
در نگاه قاصدکانه آیا نوریست فردا را ؟

شاید
یک روزی .....................
یک جایی .......................
یک جوری......................
یک چیزی......................
یک کسی.......................
صبر داشته باش! صبر داشته باش .

آخرین بار
خیلی وقت است که خنده را فراموش
کرده ام
گویا خنده مرا از یاد برده و مرا اسیر لبخندی سردو بی روح کرده
ای کاش کودک می بودم ............................

دستان صلح
پسرک کوچولو گفت : گاهی وقتا قاشق
از دستم می افتد .
پیر مرد گفت : از مال منم همین
طور .
پسرک کوچولو به نجوا گفت : شلوارمو
خیس میکنم .
پیر مرد خندید و گفت : من هم همین
طور .
پسرک کوچولو گفت : من اغلب گریه می
کنم .
پیر مرد سرش را به علامت توافق تکان
داد و گفت: من هم همین طور.
پسرک کوچولو گفت : اما بدتر از همه
اینکه انگار آدمای بزرگ توجهی به من
ندارن.
و پسرک در آن هنگام گرمای دستی
پرچین و چروک را احساس کرد.
پیر مرد کوچک اندام گفت : منظور تو
را به خوبی میفهمم .
شل سیلورشتاین


هستی و نیستی
باید شانه هایی گرمی پیدا کردو به آن تکیه زد
باید گیسوی یافتو بر آن دستی کشید
باید دلی پیدا کردو با آن پیوند زد قلبت را
با ید چشمانی یافت که اشکهایش برای تو باشد
و باید هستی یافتو بر نیستی غلبه کرد

آیا ها مرده اند یا زنده ؟
آیا عشق در ظاهر است یا در درون
کدام یک مرده و کدام یک زنده است
و آیا عشق ظاهر زیباست یا عشق درون
این سئوالیست برای عاشقان ؟

گویا نابخشوده ام
باید آنقدر بنویسم که چیزی برای نوشتن
نداشته باشم
عملی برای تجربه ها و راهی برای رفتن
آه و آه من یک نابخشوده ام .
مث من
هیچگاه آرزو نداشتم جای کسی دیگر باشم
چون که میخواهم
خودم باشم : مث من
البته کتمان نمی کنم برخی از شخصیت ها را دوست دارم
آنهای را که خودشان با اثرشان یکی هستند که بسیار هم محدودا
اینگونه افراد .
آیا تو یک شخصیت پنهانی؟

و نشانه ها از راه میرسند
آرزویت تو را بسوی من هدایت کرد.

زمانها
زمانهای بسیاری را در خودم پیموده ام
ولی نمی دانم و نمی دانم
چرا به نتیجه ای نمیرسم که خودم و تفکرم را فتح کنم گویا لبهایم
دوخته و دلم در حبس به سر می برد .

خودم و خودمان ؟
مانعی برای کسی نخواهم شد.
هیچ چیز انسان را به اندازه ی تصورهای غلط آزار نمیدهد
سوظن های شدید که متاسفانه آخرش به بن بست ختم میشود
و تاسف دیگر بیهوده می گرید .

نوشتن
نوشتن :
کم کردن دردها .یک اتفاق عمیق که لحظه های من و تو
را پر میکند و به هرحال نوشتن این هنر را بر ما دارد که
ما میتوانیم عبور کنیم از تمام موانع که گویی گرفتار اوییم
ترسها دوروئیها نمایشها چیز دیگر بودن جزء وجدان
نقش در فکر
باید یاد بگیریم به خودمان دروغ نگوییم .فیلم بازی نکنیم
و در آخر سر خود کلاه نزاریم .

ثبت در آخرت ؟
{ ایاک نعبد و ایاک نستعین}
اوست که همجا هست و تو را می بیند
پس تو را می پرستم و فقط از تو یاری
میجویم.

امیدوارم منظورم رو از ثبت این پست و
عکسها متوجه شده باشید
اگر خواستید در مورد تصاویر بیشتر توضیح می دم .
دو راهی....................
می تواند مشکل بزرگی برای ما باشد ؟
اینکه دیگران را آن طوری می بینیم که میخواهیم آن گونه که راه میرویم
نگاه میکنیم. صحبت میکنیم . می نشینیم و انتخاب می کنیم.