تبليغاتX
قاصدک در آتش
قاصدک در آتش
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
دست نیافتنی

 

 

 

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:4 توسط : ناصر
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
دور دست

 

ندانستن

 

  شاید مرور زمان لبهای مرا دوخته

 و شاید حرفهایم در نهانم سوخته

 


رفتن بهانه ایست برای ؟

   شاید تمام رفتنها بهانه ای باشد برای برگشتن دوباره

  و شاید هم  بهانه ای باشد برای رسیدن

 رسیدنی به تکلف یا برگشتی نادمانه

 رسیدنی برای بودن  و ابدیت و برگشتی پر تجربه

 و ای کاش تمام رفتنها بهانه ای بود برای رسیدن به..........

عصاره خاک  

 چه زود می پیماید روزگار کیلومترهای

زمان را

 دلتنگی درونی . عطری از عصاره خاک وطن

 حس بی اعتنایی .  بی وجودی یا دل سنگی

 و می پیماید زمان ثانیه ها را..........؟

 و همچون سهراب.س

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید.

چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت.

فکر را خاطره را زیر باران باید برد.

هر جا که هستم آسمان مال من است.

و پیر آلودگی می گویید: آنچه را که می خواستم

 


از یاد رفته.......بر باد رفته ؟

  روزگار سکوتو بی فرجام      روزگاری سردو بی روح

   منه انس سرگردان          نشسته ام سر در گریبان

                  رفته بر باد اوج عشق بازی

                رفته از یادحس قاصدک  بازی

  ای آشنا کجایی.........؟

 ای آشنا کجایی..........؟

 اینگونه می باشد در  روزگار صحنه های عشق بازی

 تبدیل شده است به کشتار عشق کشتار معرفتها دوستیها

 و اینگونه می باشد نیش در چشمان فرو کردن آه قلبم آه قلبم

بدا به حالا بدا به حالا...

 


لب دوخته................

  کوتاه اما نوشتنی :

  همانند چشم بر روی هم آرامیدن

  چه بسیار حرفهایی که پاسخشان سکوت است ؟

 

حس غریبانه ؟

   حسی بین دانستن یا ندانستن

  نمیدانم میخواهم بیایم یا که بروم

  دلتنگ دورانی بنام کودکی یا سنی همچو مرگ

  ولی میگویم می آیم چون در قاصدکم  حرفی بسیار دارم

  می آیم ای قاصدکم .....................................!


طپش قلب

 

 در طپش قلب آدمی دو حس بیشتر وجود ندارد

 ۱.دل دادن

 ۲.دل بریدن

 دیدار در نگاهه قاصدک


وداع در قاصدک

 

ظهر بدرود              روز موعود

  سایه ی سرد تو      بر سرم بود

  من همیشه            دیر دیرم

  دست خوب تو کو تا بگیرم .

  فرصتی نیست         مهلتی نیست

  از سکوت تو سایه زخمی ست

 مرهمی باش        همدمی باش

 این گل تشنه را      شبنمی باش

  ای که دستت را میشناسم

  از سکوت تو می هراسم

  من غزلپوشی بی لباسم

   بشناسم  بشناسم

  تو بخوان از این شب یلدا

   قحط  آفتاب

 فتح تاریکی فتح مرداب

 تو برقصانم تا ستاره تا سپیده

  تا که نور از راه نرسیده

  غیبت نور  غیبت ساز

 فصل بی حرفی قحط آواز

  کو ترانه تا بخوانم

  از سپیده درشب آغاز

 {شهریار قنبری}

  وداع درقاصدک

 و فرا رسیدن آن روز دیر هنگام

  روز موعود روز جدایی

 آری فراقی از دوری بخت

  آه وآهی از اعماق وجودم

 نیازی به بازی با کلمات نیست

   حرفت را راحت بگو :

 این جمله ای بود که در پستهای قبل قاصدک دیده می شود .

  و میخوام یکبار هم که شده در روز آخر از زبون ناصر  

  حرف بزنم همون ناصر که میخواست خودشو فراموش کنه

  و از دست خودش فرار کنه و خودشو پشت سایه رنگها

  یا به جرات بگم خودشو پشت قاصدک پنهان کنه

  و اسم خودشو فراموش کنه و بگه من قاصدکم

  آره شاید پرگوییهای من و یا روده درازیام برای شما

  نامفهوم بوده ولی مخوام پرده از ابهامات بردارم

  بله قاصدک جسم گمشده ی ناصر بود

  که تمام حرفهای توی دل ناصر رو باز گو می کرد

  مثه مترسک فیلسوف.سایه ی بادبادک پیر.آینه مات

  و حرفهای ناگفته ی دیگه.

 

 

  نمی دونم که شما حرفهای منو تجربه کردین یا نه ؟

 ولی خیلی سخته که آدمی وجود داشته باشه

 ولی دیده نشه من نه دپرسم نه فلسفه دان و نه

  عاشق دل سوخته

 که این حرفها رو واستون میگم

 ولی ناصر قاصدک گر گرفته از بی محبتی

 نارو زنیهای به ظاهر دلسوزانه بابا من خودمم

 من همینم .همیشه گفتم فریاد زدم باز هم میگم

 من هرگز آرزو نکردم یا نمی کنم جای یکی دیگه باشم

 و همیشه خواستم خودم باشم بهتر از  بهترینها

 و این رو توی گوشم  زمزمه میکنم

 یا باشو بهترین باش یا اصلا نباش

 همون بهتر که دیده نشی و

 الان هم نیومدم از دله گر گرفتم بگم

 امدم تا بگم دوستون دارم با قلب پاره پارم

  وقاصدک ناصر به شما میگه من رفتم ولی

  نه برای همیشه مطمئن باشید قاصدک یه روز میاد

  با نگاه کامل به شما زندگی محبت آرامش

  و خیلی دروغهای که توی دنیاست

(دوست دار شما ناصر )

 


من ها دیگر نیستن

 

  همیشه قاصدکم در حسرت ماند.

 شاید تو اگر یاریه درک کلمه {من} را داشته باشی

 بهتر از آنست که من بتوانم کلمه {تو} را درک


تعبیر رفتن

 

  تصویر زمان و شکستن قاصدک در یک نگاه 

  آری این من هستم  قاصدکی در نگاهت

  روزی آمدم با  قاصدکی گریان با تفسیری زیر صفر

  و اینبار هم میروم با قاصدکی  بغض آلود به یاده آن نگاهت

  رفتنی همچون برگشتن ولی شرط آنکه اینبار

  نگاهت قاصدکم  را بروباید.................؟

 

 


سقط زمان

 

  آیا اینست زندگی ؟

  فراقی از دوری بخت و آیا اینست رویایی بی آرزو

  و اینست فارغ شدن از زمانها و مرگ شمعی سوزان

  که قطره قطره در خود می گرید و آیا این بود سرنوشت 

  شمعی که تشنه ی گردش پروانه ایست به دور خود

  واین چنین است پایان سوخت فانوس رفاقتها

 که در دل شب سوسو میزد و جیرجیرکها مرثیه می سرایدن

  آه. آهی از اعماق مرگ

  نمی  خواهم :

  ای کاش نبود و کاش نبود و زمان همانند

 نیش مار در چشمان نمی خزید و ای کاش

  نا قوسها به صدا در نمی آمدنند و سقط زمان را

  نجوا نمی دادنند و اینست شروع تابیدن شاخه هایی

  تیغدار به درون قلبی نا فرجامو بی تاب

 و گویی زمان شکستن شیشه ی عمر ماندن ها

  و جدایی از عشقی بی بالین و برهنه

  شاید:

 و شاید اینست  نوای غرش ابرهای نا آرام قاصدک

  که در دلها می غرد و در آخر میگوید:

  زمان پوچستو بی معنا مگر خود خواهی

  که او را به ایستادن وا بداری.

 

  و این شعری بود در قلب قاصدک.


حرفهای آخر ولی فراموش نشدنی

 

 کسی چیزی گفت  ؟

 نگاه بغض آلود قاصدک در روزهای پایانی

  فقط و فقط شش صبحگاه و شش شامگاه نگاهت به قاصدک

  و اینست رسم زندگی  رسم رفاقتها

 قاصدک روزه ی سکوت می شکند و می گوید

  هر آمدی رفتی در بر دارد چه تلخ چه زیبا

  و هر رفتی بازگشتی دارد چه زیبا چه تلخ

  و اینست رسم زندگی گاهی دشوار و بغض آلود

  و گاهی شیرین همانند عشق بازی دو مردمک

   این حرف آخرست از قاصدک

   و از اینگاه شمارش معکوس ....................؟

 


آینه ی مات

 

 رخی میخواهم به زیبایی ماه

 دلی می ستانم به صافی دریا

  لبی میخواهم به سرخی ماهی

  چشمانی می روبایم مث یک آینه

  ولی نه از جنس مات مث یک شب

   ...............................................

  چون این من هستم آینه ی مات

 

 


حس دو انس

 

   حسی در  قاصدک دو انس

  حرارتی به گرمای گونه های او

   آرمانی به کوچکی هایم  در او

   مرثیه ای در قاصدک  دو مردمک

   خاموشی در لبان دوخته ی دو انس

  ندایی در اوجه غوغای درون دو انس

  ولی امروز رفته است در توهم ها

 سایه مرده

 

  می نویسم روز تردید        سایه بادبادک پیر

                     ذهن آزادیمو دوزدید


حرفی از درونم

 

  در عین نا باوری به لحظه ها نزدیک می

شوم

 آیا تولدی دیگر یا شامی آخر .....................نمیدانم

 در نگاه قاصدکانه آیا نوریست فردا را ؟

 


شاید

 

 یک روزی .....................

 

 یک جایی .......................

 

یک جوری......................

 

 یک چیزی......................

 

 یک کسی.......................

 

 

 صبر داشته باش! صبر داشته باش .

 

 


آخرین بار

 

  خیلی وقت است که خنده را فراموش

کرده ام

  گویا خنده مرا از یاد برده و مرا اسیر لبخندی سردو بی روح کرده

  ای کاش کودک می بودم ............................


دستان صلح

 

 پسرک کوچولو گفت : گاهی وقتا قاشق

 

از دستم می افتد .

 

 پیر مرد گفت : از مال منم همین

 

طور .

 

 پسرک کوچولو به نجوا گفت : شلوارمو

 

خیس میکنم .

 

 پیر مرد خندید و گفت : من هم همین

 

طور .

 

 پسرک کوچولو گفت : من اغلب گریه می

 

کنم .

 

 پیر مرد سرش را به علامت توافق تکان

 

داد و گفت: من هم همین طور.

 

 پسرک کوچولو گفت : اما بدتر از همه

 

اینکه انگار آدمای بزرگ توجهی به من

 

ندارن.

 

 و پسرک در آن هنگام گرمای  دستی

 

پرچین و چروک را احساس کرد.

 

 پیر مرد کوچک اندام گفت : منظور تو

 

را به خوبی میفهمم .

 

 

 شل سیلورشتاین

 

 

 


هستی و نیستی

 

  باید شانه هایی گرمی پیدا کردو به آن تکیه زد

  باید گیسوی یافتو بر آن دستی کشید

  باید دلی پیدا کردو با آن پیوند زد  قلبت را

  با ید چشمانی یافت که اشکهایش برای تو باشد

 و باید هستی یافتو بر نیستی غلبه کرد

 

 

 


آیا ها مرده اند یا زنده ؟

 

 آیا عشق در ظاهر است یا در درون

 کدام یک مرده و کدام یک زنده است

 و آیا عشق ظاهر  زیباست یا عشق درون

 این سئوالیست برای عاشقان ؟

 


گویا نابخشوده ام

 

  باید آنقدر بنویسم که چیزی برای نوشتن 

 

نداشته باشم

  عملی برای تجربه ها و راهی برای رفتن

   آه و آه من یک نابخشوده ام  .

 


مث من

 

 هیچگاه آرزو نداشتم جای کسی دیگر باشم

چون که میخواهم

 خودم باشم  : مث من

البته کتمان نمی کنم برخی از شخصیت ها را دوست دارم

 آنهای را که خودشان با اثرشان یکی هستند که بسیار هم محدودا

 اینگونه افراد .

 آیا تو یک شخصیت پنهانی؟

 

 

 


و نشانه ها از راه میرسند

 

  آرزویت تو را بسوی من هدایت کرد.


زمانها

 

  زمانهای بسیاری را در خودم پیموده ام

ولی نمی دانم و نمی دانم

  چرا به نتیجه ای نمیرسم که خودم و تفکرم را فتح کنم  گویا لبهایم

 دوخته و دلم در حبس به سر می برد .


خودم و خودمان ؟

 

  مانعی برای کسی نخواهم شد.

  هیچ چیز انسان را به اندازه ی تصورهای غلط آزار نمیدهد

  سوظن های شدید که متاسفانه آخرش به بن بست ختم میشود

  و تاسف دیگر بیهوده می گرید .

 

 


نوشتن

 

 نوشتن :

 کم کردن دردها .یک اتفاق عمیق که لحظه های من و تو

 را پر میکند و به هرحال نوشتن این هنر را بر ما دارد که

ما میتوانیم عبور کنیم از تمام موانع که گویی گرفتار اوییم

 ترسها دوروئیها نمایشها چیز دیگر بودن جزء وجدان

 


نقش در فکر

 

 باید یاد بگیریم به خودمان دروغ نگوییم .فیلم بازی نکنیم

 و در آخر سر خود کلاه نزاریم .


ثبت در آخرت ؟

 

 { ایاک نعبد و ایاک نستعین}

 

اوست که همجا هست و تو را می بیند

پس تو را می پرستم و فقط از تو یاری

 میجویم.

 

 

 

  امیدوارم منظورم رو از ثبت این پست و

عکسها متوجه شده باشید

  اگر خواستید در مورد تصاویر بیشتر توضیح می دم .


دو راهی....................

 

 می تواند مشکل بزرگی برای ما باشد ؟

 اینکه دیگران را آن طوری می بینیم که میخواهیم آن گونه که راه میرویم

نگاه میکنیم. صحبت میکنیم . می نشینیم و انتخاب می کنیم.

 


 

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:4 توسط : ناصر
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
صدای نشنیده

 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد

 

وسعت تنهاييم را حس نكرد

 

در ميان خنده هاي تلخ من

 

ديده بارانيم را حس نكرد

 

 

اخر نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد.

 

اخر گلويم از صداي هايت جان سپرد.

 

اخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد.

 

اخر نترسيدي بگويم عاشقي نفرين به ايينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد.

 

اخر نميداني وميداني كه دل در خواهش ان انزوايت جان سپرد.

 

اخر چقدر غربت نشيني از برايت ياد دلگير است.

 

بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد.

 

اخر

 

خانه اي ساخته ايم 

 

 

 

               سايبانش،همه عشــق

 

زير پا فرش غرور

 

          و حصارش همه تكرار صفا

 

ما در اين جمع لطيف

 

          لطف و ديدار تو را ميطلبيم

 

 بر سنگ مزارم بنويسيد که آشفته دلي خفته در اين خلوت خاموش که

        او زاده غم بود و زغم هاي جهان گشته فراموش  

 

 

     بي تو دنيا چه غم انگيز برام      لحظه ها غروب پاييز برام

   

      تمام دنيا که مال من باشه       بي تو خاک ناچيز برام

 

 

 بگذار چنين قلبي در اندوه بميردو بي مهرو محبت نتوان زيستن وليکن

 

 يک دل نتواند دو محبت بپزيرد دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين

 

 گرگم به هواست واسه کشتن غرور منو تو دوستي توطئه پانيه هاست

 

 چه سخت است خانه اي از عشق بنا کردن به اميدي که در آن ماوا

 

 بگيري ولي نا گه بداني اي دل غافل گوريست که بي يار بايد تنها در آن بميری   

                    

                    

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:18 توسط : ناصر
جمعه یازدهم اسفند 1385
سرزمین تنهای

شعر و هيچ سخن نگفته

و گذشته پر از نغمه هاي سرد احساس

و الهه هاي وحشي روزگار مدرن بی احساس

خانه اي هميشه تنها و پنجره غبار گرفته

روزهايي هميشه تاريك تنهایی

و تو  اي  ناقوس ناباور سکوت

من سالهاست كه گذشته ام

اميزش پر غصه ي اين روزها سالهاست از ان من است

و قصه ي تكراري دوست داشتن

و من سالهاست كه مي دانم دغدغه ي عشق براي اين ديار

 غريبه است

اندوه گيج در رويا ايي  بي فردا

شايد من سالهاست كه مرده ام

 

 


- - ِ...

                            


- - ِ...

 

روزنامه هاي خيس سرگردان

سر پناه كودكي بي منزل مي شوند

و بوي گوگرد نم زده

از بستر كبريتهاي نخريده دختر كبريت فروش مي وزد

چراغ سبز مي شود

بي انكه چراغ نگاهي سبز شود

ما شين ها از چهار راه بلا تكليفي گذشتند

اما هنوز

التماس پر گريه كودكان مجبور دست فروش ...

دارد برف مي بارد

هوا سرد است

خيلي سرد


- - ِ...

 

                           


- - ِ...

 

به باز خواني هر باغي كه مي روي

نه از تولد تابوت سخن بگوي

نه از ترانه تاريك تبرهاي پا به راه

 

به باز خواني ستاره و كودك كه مي روي

نه از اندوه خويش و نه از بارش غبار

تو از نزاع كهنه ظلمت و نور سخن مگوي !

 

به بازخواني من كه مي ايي تنها دمي از دقايق دور

به تسكين من از سكوتي ساده سخن بگوي !

 

به كجا رفتن خويش را پنهانتر از شبي اينجا

از بام ستاره و دريا مي نگرم

سراسر پيش انداز     صفوف تحير و فرخاش

پساپس قفا اندرم     تنفس تاريك مردگاني گمنام

 

اه اسمان عبوس ! خيره به مردار خاكيان

شد امد باد را در مفاصل متروك كومه ها ... مشمار !

ديري ست به كجا رفتن خويش را پنهانتر از هميشه

از بام شبي بلند مي نگرم

 


- - ِ...

 

                          


- - ِ...

 

انگار از همان پرچين ها و از همان باغات هميشه سبز

صداي خواندن چكاوكي مي ايد

اگر اهسته از بال اين دره برهنه بر پنجه بگذريم

مي بيني كه همه چكاوك ها با دو چشم بسته مي خوانند

پس بي جهت به هر شب تاريك شك مكن !

گاه با پلك بسته هم مي توان از پل به چشمه رسيد

گاه با قايقي شكسته هم مي توان به انتهاي افق سفر كرد

 

باران اگر بهانه اي براي گريستنت نبود

تو اين همه از اسمان سخن نمي گفتي !

ديروز "ترانه هاي كوچك غربت "را خواندم

امروز اما پي عطر تو از خواب گل سرخ مي گذرم

معني ساده اش اين است كه :

در هر دلي درختي

و بر هر درختي اشيانكي

طناب را نا بهنگام  گره مزن

تب دارد اين پرنده كوچك

 


- - ِ...

 


- - ِ...

 

جا كه عشق  انعكاس همه اسمان در يك پياله اب است

تو از ابشار كهكشان  مرموز چشمه اي شدي

كه اكنون ترانه من است

 

جا كه جهان  بسته ترين پنجه پندار اينه است

تو از پر پر زدن پروانه در انسداد كينه عنكبوت

اندوه دير سال قبيله نابلدي شدي ...

چندان كه من از پودپاي حوصله

رسن در گلوي گريستن دريده ام

 

جا كه ادمي در اواي گنگ بي گهواره خويش ارميده است

تو از خشوع سبزينگي   بوسه بر نخاع صنوبر زدي

دريغا ...

دريغا كه اينجا ميان اين همه خر سنگ

از مرمر و زبر جد نشاني نخواهم ديد

 

 


- - ِ...

 

          


- - ِ...

 

هميشه اب  سهم تشنه نيست

خوب است از تشنگي اهسته با اب اندكي سخن بگوييم

شايد   با قید احتیاط

کبوتری مهمان چشمه و باران باشد !

هی گلبرگ شکوفه انار !

همیشه اب سهم تشنه نیست

اما وقتي تيهو  نك از خواب اب گرفت

من مراقب حرف خودم بودم

به گمانم قاصدكي دارد سمت ستاره اي دور مي رود

هر چه نباشد  خبري در راه است !

 


- - ِ...

 

             


- - ِ...

 

چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و

چه ساده در گريستن ديگران مي ميريم

اما ميان دشواري دريا و تبسم كرانه فاصله اي ست

 

لب اگر تشنه   جام شوكرانش در پيش

دل اگر تنها     هزار دشنه پنهانش در پشت

 

چنين كه در اواسط واژه و معنا معلقيم

مگر به روزنكي در حصار بي سايه بي ديوار

ورنه در مويه هاي موهن مرگ كو چراغي  ؟!

چراغي كو تا سپيدگان بي ترديد زانوي فتيله نلرزاند ؟!

 

دريغا فاصله اي ست ميان اب و سراب

يك دست بناي اشاره و

يك دست مزار خواب


- - ِ...

 

                        


- - ِ...

 

من الفباي عشق را

از تو اموختم

از تو  اي پروردگار اين تنفس  ناتمام !

من از تمرين اواز علاقه

به ممنوع ترين بوسه هاي ادمي رسيده ام

اصلا چه معني دارد كه بعضي ها

مزاحم بوسه بازي باد و بنفشه مي شوند !

مهربانم

من تو را به وسعت هفت دريا دوست مي دارم


- - ِ...

 

            


- - ِ...

 

هميشه منتظرم

اما انگار كه زمين به قدمهايت دلبسته باشد

و من ساكن خوش باور اسمان

 

تو درنگ مي كني

دم به دم

و من براي رسيدنت

معتاد مي شوم به باران

ترنم تنهاييم را مي شنوي ؟

نگاه روي اينه مي چرخد

در خانه صداي درد مي پيچد

اسمان سياه مي شود

تا ستاره ها يك يه يك به فراموشي سپرده شوند

ـ چشمانم را مي بندم ـ

ترانه ي گامهايت

به سكوت مي رسد

و من خط به خط دلتنگي را اغاز مي كنم

نکیسا دلم برای روزهای بی غم تنگ شده

فقط برای تنهای خودم

برای وجود شبهای بدون درد و غم

شاید بیاید شاید شاید

من ارزوی داشتن خدا رو فقط به خاطر دادن تو بوده

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:2 توسط : ناصر
یکشنبه نوزدهم آذر 1385
آرزوی با تو بودن

همراز من کجایی که من آرزوی فقط تو را داشتن رو دارم

دوری تو فقط عذاب برای من داشته و لحظه لحظه تنهایی من مثل آتیش جهنم بود

کاش که میدونستی دوری تو برام چقدر سخته حتی یک لحظه هم برام مثل یک سال میگذره

کاش حرفهام میتونستن ته عمق دلمو برات روشن میکرد که چقدر برام عزیزی

فقط تو برام مهمی فقط تو

ندای قلبم از سراچه وجودم برخاست ولی کسی به صدایش اعنتای نکرد

ومن برای خودم گریستم

بر تنهای خودم

که فقط خودم بودم خودم

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:41 توسط : ناصر
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
صمیمی

در حلول چشای گرم تو فقط امید

هست

من به عشق امید تو زنده ام

    که یه جوری منو زنده نگه داشته

 

 

 

فقط  فقط تو

 

 

تو به من صمیمیت دادی

توی لحظه های سخت زندگی

دیدنت دیگه برام سیری ناپذیر شده

 

 

ان موقع که فکر میکونی هیچ کس نیست

حرف دلت رو بفهمه ،کسی هست

که برای دیدنت روز شماری میکونه

و ان توی

 

 

 

فقط تو

 

 

 

 

 

 

درست لحظه اي كه موفق به يافتن تمام پاسخ ها شدم همه پرسش ها عوض شده بود

 

 

 

در نگاه من بمان ای

 ماندگار ترین تنهایی من

 

زیر لب زمزمه نوای با تو بودن رو دارم

 

و لحظه های تنهایی رو با تصویر خیال تو

میگذرونم

 

بمان با من

 

بمان

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:25 توسط : ناصر
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
سراب

در آغاز نیافتمت

چون گذشت بار غمی با من بود

سر آغاز ما با وهم همراه بود

ومن با تو همچنان در سرخم زندگی

چانه میزدیم

من با تمام وجود در سراب خود دنبال تو میگشتم

 

وتو رو در میان باورم پیدا کردم

 

و توی نگاهت قصه عشق رو خوندم

 

 

و با تو به آخر حقیقت رسیدم

 

گرمای عشق رو به من دادی

 وبا من هم نفس شدی که تا اخر قصه با هم باشیم

توی پاییز تنهایی تنها نباشم

قدر لحظات رو دونستن خیلی سخته

دوست دارم در ذهن من همیشیگی باشی

تا با احساس وجود تو ارامش داشته باشم

 

سرمای عشق رو احساس نکونم

وای وای بر من که نتونستم دستای گرم تو رو که برای من مثل راهنما بود درک کنم

دوست دارم با من باشی تنهام نزاری

سراب خیال منو با حضور خودت به بهشت برین تبدیل کنی

 

 

 

سخته

 

سخته

 

ذهن من مملو از نقشهای زیبای تو ست

که خاطرات رو مرور میکنه وشمع وجود منو آب 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:31 توسط : ناصر
یکشنبه چهاردهم آبان 1385
مثل آينه مثل عشق خدائي

حضور معبود عشق که در فراسوی آن

 

هر چه عشاق در راه ان قدم نهند

 

جز به مرگ خود آرزوئی ندارند

 

 

 

 

 

وحرف تا حرف نیاورند

 

 

ودر تلاطم طوفان خم بر ابرو نیاورند

 

 

دل به دریای عشق

 

 

سپارند

 

 

تاپای جان ایستاده واستوارند

 

 

حس عشق را با خود به گور برند

 

ودر دل نهانش کنن

 

آوای عشق را در خود مدفون 

 

سر رشته آنرا به تقدیر می دهند

 

 

 

 

 

دوست دارم با کلماتی تو را

 

 

صدا کنم

 

 

 

که معنایش را فقط تو دانی

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:19 توسط : ناصر
یکشنبه هفتم آبان 1385
در جستجوی تو

 در نوای با تو بودن سرگشته و حیرانم

 

 باشد که دستهایم آغوش گرم تو باشه

 

    دانی که چیست حاصل  

 انجام عاشقی 

 

 

جانانه بینی و جان را فدا

 

 

کنی

 

 

ساز عشق را

 

همدم 

 

عشق کن

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:25 توسط : ناصر

RSS